پنجاه و پنج

ساعت چهار و پنج دقیقه‌‌ی صبحه
و من بدبخت‌ترین موجود دنیام! 
 آره! 
آره! 

  
نویسنده : Sara ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٤
تگ ها :


پنجاه و پنج

دیشب گفتم سال نوده! برم یه سر تو یه چت‌روم ببینم چه خبره! کسی هست دو کلمه حرف حساب بزنه!
یکی اومده میگه من تو یو‌کی زندگی می‌کنم!
گفتم: No kidding!
میگه: انگلیسو میگم!
گفتم: فک کنم بدونم یو‌کی کجاست!
بعد با خودم فکر کردم طفلی چه تو حال و هوای یو‌کیه!
گفتم: خوب حالا اونجا چیکار می‌کنی؟ کار می‌کنی؟ درس می‌خونی؟
میگه: بریم یاهو!
گفتم: اینجا چشه مگه؟
میگه: اینجا شلوغه!
گفتم: من یاهو ندارم. جواب سوالمو ندادی؟
میگه: نداری؟!
ــ نه! ببینم تو چند سالته؟
ــ ۱۷
با خودم فک کردم همونه که تو یوکیه! درگیر بحرا‌ن‌های نوجوونیشه! احتمالا تو مدرسه تازه یاد گرفته یوکی همون انگلیسه!
میگه: بریم اووو! اووو داری؟
IGNORE

آخه من چرا هر موقع می‌گردم دنبال یه ناشناس که دو کلمه حرف حساب بزنیم این عتیقه‌ها به تورم می‌خوره؟!
قبلا پیشا می‌رفتیم چت‌روم لااقل یه نفر، یه نفر پیدا میشد کلی حرف می‌زدیم دلمون باز می‌شد. نه می‌خواست بدونه کجا زندگی می‌کنم؟ نه می‌خواست بدونه چی می‌خونم؟ نه می‌خواست بدونه قد و وزنم چقدره؟ یه ساعت درد دل می‌کردیم می‌رفت پی کارش.
ولی الان...
باید دنبال یه اسم جایگزین باشم برای عبارت "چت روم"

  
نویسنده : Sara ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠
تگ ها :


پنجاه و چهار

کشتی به کاخ شناور می‌مانست. هنوز هم مردم برای تماشا در ساحل گرد آمده بودند. یک گروه صد نفره سرباز به ناچار حفظ نظم و آرامش را به عهده گرفته بود و مردم را از نزدیک شدن به کشتی باز می‌داشت.

نخستین میهمانان زمانی به عرشه‌ی کشتی پا نهادند که خورشید تازه در افق غرب روپوشانده و شهر در تاریکی فرو رفته بود. هم زمان با تاریک شدن هوا مشعل‌های روی عرشه را روشن کردند. کشتی به دریایی از نور تبدیل شد که بر سطح آب شناور بود.

آنتونیوس از پل عریضی ارغوانی گذشت و پا بر عرشه‌ی کشتی نهاد. شگفت زده به دختران خدمتکاری خیره شد که در لباس عروس دریایی به او خوشامد می‌گفتند.

سپس توجهش به دیوارهای کشتی جلب شد که گویی سراسر از طلای ناب بود. چند گام دیگر برداشت و تازه متوجه شد که نه بر تخته‌های سخت عرشه‌ی کشتی بلکه بر بستری نرم راه می‌رود. به زمین نگریست و فرش ضخیمی از برگ گل دید که سراسر عرشه را پوشانده بود. گلبرگ‌ها و شکوفه‌ها زیر پای آنتونیوس له می‌شدند و بوی خوش و شیرینی در هوا پراکنده می‌کردند.

و سرانجام کلئوپاترا را دید. در زیر آلاچیق بزرگی به شکل سر فیل بر مخده‌ی حریر زربافتی دراز کشیده بود. از گردنبند مرواریدش و از دردانه‌هایی که به گوش آویخته بود برق سردی برمی‌خواست. موی سیاه  و بلندش را بر شانه پریشان کرده بود. قبای زربافتی به تن داشت و سندل‌هایش آراسته به لعل و زمرد بود. دو بازوبند طلا به شکل مار کبرا دور بازویش چنبره زده بود. چانه را بر کف دست تکیه داده بود و ساکت و بی‌حرکت به او می‌نگریست.

آنتونیوس پیش آمد، در برابرش سر فرود آورد و آهسته گفت:
علیاحضرتا، خوش آمدید.

چشمان کلئوپاترا برق زد. به آنتونیوس اشاره کرد نزدیک‌تر بیاید. نزدیک رفت و خم شد. بوی دل‌انگیزی را که از تن آن الهه‌ی بی‌نظیر برمی‌خواست استشمام کرد. آمیزه‌ای از گران‌بهاترین عطرهای شرقی و بوی وصف‌ناپذیر یک زن زیبا بود.

بی‌اختیار به خود گفت: آنتونیوس، این یک رویاست. تو مرده‌ای و در آسمان، در کنار الهه‌ای از جمع خدایان چشم گشوده‌ای.

نفس گرم شهبانو مثل نسیم گوش آنتونیوس را نوازش کرد.

 کلئوپاترا آهسته گفت:
تو را می‌خواهم.

کلئوپاتراــ کالین فالکنرــ جواد سید اشرف


پ.ن: یعنی واقعا گاهی این کتاب آدمو می‌بره یه جای دیگه!

  
نویسنده : Sara ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٦
تگ ها :


پنجاه و سه

شما با زن و شوهر جوونی که اومدن تهران دو روز مهمون شما باشن، بعد شما خانومیتون گل میکنه سر صبح پا میشین براشون صبحونه درست کنین، اونم روز تعطیلتون. بعد اونا از نه صبح سر و صداشون میاد ولی تا همین الان که داریم این بلاگ لعنتی رو آپ می‌کنین پاشونو بیرون نمی‌ذارن و صدای خنده‌هاشون حالتونو به هم می‌زنه، چیکار می‌کنین؟ هان؟

خیلی ستمه آدم تو خونه‌ی خودش اینطوری حیرون بشه! دلم می‌خواد در اتاقو باز کنم و دوتاشونو پرت کنم بیرون برن هتل بگیرن از این اداها درارن!

آخه امروز روز تعطیلمه و  فردا هم مامان بزرگ جان تشریف میارن اینجا... من تنهاییمو میخوام.... می‌خوام لم بدم جلو تی‌وی Desprate Houewives رو ببینم و چایی داغ بخورم...

اه... گندت بزنن زندگی که هیچیت آدمیزادی نیست....

  
نویسنده : Sara ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱
تگ ها :


پنجاه و دو

مرده شویی مکانیزه شد...

  
نویسنده : Sara ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٥
تگ ها :


پنجاه

موهامو فندقی کردم!
خودمو با این موها دوست دارم...
با اینکه کلی برام آب خورد ولی عیب نداره...
مهم اینه که من خودمو با این قیافه‌ی جدید دوست دارم.

  
نویسنده : Sara ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٦
تگ ها :


چهل و نه

بیستاب عزیزم
روژیار عزیز
اهورای عزیز فیلتر شده
سعید عزیز
امید عزیز که نیستی دیگه
گلی جونم
پرشکوه جان
شاهزاده‌‌ی عزیز

خیلی دوستون دارم. شما تنها دلخوشی‌های من تو این دنیا هستین. کسانی که سارای واقعی رو می‌شناسن نه سارای پشت نقاب و تقلبی رو. براتون یه سال قشنگ، پر از لحظه‌های شاد و استثنایی و زیبا، آرزو می‌کنم. سال بدون غم، بدون سختی و بدبیاری...

عیدتون مبارک!
بهارتون قشنگ!

  
نویسنده : Sara ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
تگ ها :


چهل و هشت

خانوم یک: بچه‌ی خاله‌ی فلانی دنیا اومده! می‌دونی اسمش چیه؟
سارا: ئه؟! آهان! چیه اسمش؟!
خانوم یک: ****
سارا: اونوقت چطوری می‌نویسن این اسمو؟!!!! حالا بچه‌ی چندمش هست؟
خانوم یک: سومیه دیگه!
سارا: سومــــــــــــــــــــــــــــی؟!


خانوم دو: حدس بزن چی شده!
سارا (بی حوصله): چی شده؟
خانوم دو: یکی حامله‌س! حدس بزن کیه؟
سارا: کوفت! میگی کیه بگو، اگرم نمیگی که نگو دیگه!
خانوم دو: خواهر شوهر فلانی!


خانوم سه: سارا!
سارا: هان؟
خانوم سه: ببین اون دختره رو می‌بینی نشسته رو مبل کنار پنجره لباس آبی داره؟!
سارا: خوب؟
خانوم سه: ببین تا فهمیده خواهر شوهرش حامله‌س، اونم رفته حامله شده! باور کن! مامانش دیروز بهمون گفت! من که می‌دونم! این از اولشم می‌گشت ببینه خواهر شوهرش چیکار می‌کنه!
سارا: ولمون کن بابا! تو از رختخواب ملت هم خبر داری که انگیزه‌شون از حاملگی چی بوده؟!!!!!! خود بیچاره‌ش داره میگه هنوز به این زودی نمی‌خواستن!
خانوم سه: ساده! ساده! برو بشین پای حرف فلانی ببین چی میگه!
سارا: دست بردار!


خانوم چهار(سن بالا): ببین فلانی رو که می‌شناسی؟ طفلی فیبروم داره. دکترش گفته بهتره بچه نیاره چون اوضاعش وخیمه! حالا شوهره گفته اگه بچه نیاره براش، میره زن می‌گیره! این بیچاره‌م حامله شده، دیابت حاملگی هم گرفته! استراحت مطلق داشته اما بچه‌شو انداخته! بردنش بیمارستان. کارش به عمل کشیده! حالا شوهره نمیره از بیمارستان بیاردش! می‌بینی تو رو خدا؟ دختره همه چی تموم!  دسته‌ی گل! چطوری حروم شد!
سارا: بله! بله! واقعا!


پ.ن۱: بچه‌ی چهارم این و بچه‌ی سوم اون و بچه‌ی دوم اینو.....
این روزا بحث روز حاملگیه!
پ.ن۲: چقدر متنفرم از اونایی راجع به همه‌چی و همه‌جای مردم حرف می‌زنن! خوب به تو چه؟!

  
نویسنده : Sara ; ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
تگ ها :